تبليغاتX
یادداشت های دورشهر
یاداشت های از گوشه و کنار این شهر
امیر مکث کرد و پرسید:" اینها را برایت تعریف کرده بودم؟"

- تعریف کرده بودی ولی نه با این جزئیات. همینطوری تعریف کن. دوست دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 22:24  توسط جعفر مرتضوی  | 

صبح جمعه امیر علی پسر کوچولوی برادرم-دو سال و سه ماه دارد- آمد خانه مان. مستقیم رفت پیش بابا و گفت: " ددو(=جدو به معنی پدربزرگ) بیم (=بریم) ماشین." بابا گفت حالا بشین تا بریم ماشین.

امیر چند دقیقه ای کنار بابا نشست بعد بلند شد، رفت ، آمد، شیطونی کرد، نقاشی کرد و نیم ساعت بعد دوباره به بابا گفت:" ددو بیم ماشین" و بابا هم همان را گفت که گفته بود و امیر هم همان کارها را کرد که کرده بود تا ظهر که برادرم آمد خانه مان. امیر ناهار نمی خورد گفتیمش غذا بخورد تا بیم (=بریم) ماشین. غذایش را خورد. داداش خواست شیرین کاری های جدید امیر را نشانمان دهد. گفتش: الله ... ولی امیر جواب نداد. گفتیمش بگوید تا بیم (=بریم) ماشین. جلال دوباره گفت: "الله" امیر گفت:" ربی"      -"محمد"   -"نبی"   -"مومنین"   -"اخوانی" ... همه ی اینها را با صدای کوچولویش جواب داد و بعد آن شعر <گفت به گلا دست نزنید> که باز جلال می خواند و امیر جواب می داد. اینها که تمام شد امیر گفت: " بیم ماشین" بابا گفت:" بخوابیم بعد بریم ماشین" امیر کنار بابا که مشغول دیدن فوتبال بود دراز کشید تا خوابش برد.

از خواب که بلند شد شب شده بود. گفت: "ددو شویش کو؟ (= جدو سوییچ کو؟). بلن شو بیم ماشین. بابا سوییچ ماشین را داد دستش. امیر ذوق کرد و رفت توی حیاط ایستاد. گفتیمش بیرون سرد است بیا کاپشن بپوش. نیامد. خواهرم رفت توی حیاط و کاپشن را تنش کرد.  صداش از توی حیاط می آمد که به زبان بچگی چیزهایی می گفت که به گوشمان واضح نبود. همان بیم ماشینش را می فهمیدم و شوییش گفتنش را.

همه جلوی تلویزیون نشسته بودیم که صداش آمد. بدنمان یخ زد. صداش واضح و غریب بود. گفت:" ای خدا" مامان گفت:" بچه گفت ای خدا" همه شنیده بودیم " صادق(بابام) بلند شو بریم بیرون." سریع لباسهایمان را پوشیدیم و سوار ماشین شدیم. بابا یکسره رفت تا رسیدیم پارک علوی. مامان چه توی مسیر رفت چه توی مسیر برگشت چند بار به امیر گفت "بگو ای خدا" و امیر هر بار جواب می داد" نه".

توی شهر بازی من و بابا و امیر سوار ماشین برقی شدیم. اول بابا برای من و امیر یک بلیط خرید بعد تا آمدیم سوار شویم دیدیم برای خودش هم بلیط خریده و سوار شد. بابا و امیر یک ماشین و من یک ماشین. امیر سوار یک دستگاه دیگر هم شد. وقتی خواستیم از پارک بیاییم بیرون امیر سرجایش ایستاد که یعنی بیرون نمی آیم. مامان گفتش" ببین دارن چراغا را خاموش می کنن. پارک می خواد بخوابه". امیر با حسرت پشت سرش را نگاه کرد و بی اعتراض همراهمان آمد. توی ماشین ازش پرسیدم:"پارک  خوب بود؟" جواب داد:" پارک خوابیده." چند دقیقه بعد آهسته برای پارک لالایی میخواند: "لالالالالالایی. پارک لالایی. پارک خوابیده."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:1  توسط جعفر مرتضوی  | 

تغییرات وبلاگم توی این دو سه روز اخیر هرچند خود خواسته بود اما قرار بود بعد از دو سه روز- یک مهلت کافی برای اینکه همه ی دوستانم بتوانند آن را ببینند- هم وبلاگ را به صورت سابق اش برگردانم و هم توضیحی برای آن بنویسم.

وبلاگ را به صورت عادی برگرداندم اما از صبح که فکر می کنم دلیل و مسئله ای را که می خواستم اینجا بنویسم به یاد نمی آورم. انقدر می توان فهمید که مسئله ی مهمی را می خواسته ام بیان کنم چیزی سیاسی یا فلسفی احتمالا. مرا ببخشید. خودم هم نمی دانم چه می گویم! مسئله ای سیاسی! چه حرف ها چه چیزها! بالاخره درست است نمی دانم قرار بوده چه بگویم ولی همانقدر که می دانم توی زندگی ام هیچ دختری به نام نسترن نبوده و همیشه از دیدن وبلاگ هایی آنچنانی که دو سه روز هم اینجا آمدند و رفتند یک حس مسخره گی و بی تفاوتی توی دلم می آمد -یا شاید آن هم نمی آمد- همانطور هم هرکسی می فهمد که هر حرفی که می خواسته ام بزنم حرفی سیاسی نبوده.

می ماند فلسفه یا شاید روانشناسی یا حتی شاید  کاووشی در سرفصل مقاله ای درباره ی ادبیات عامه پسند که کمی از آن را هم نوشته ام ولی بازهم نمی توانم رابطه ی این اتفاقات را با آن مقاله دریابم. دارم دیوانه می شوم، کم حافظه ای بد دردی است.اصلن بی خیال. من که یادم نمی آید، شما هم بی خیال شوید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 9:28  توسط جعفر مرتضوی  | 

ترانه های پاپ عاشقانه یک فرصت کوچولو تو دنیای پر از ترسند برای پر و بال دادن به خیالات عاشقانه مان.وقتی توی یک صبح پاییزی پر خمیازه بلند می شم یا  وقتی که توی یک ظهر گرم پر از عرق می شینم توی یک ماشین کولر دار یا وقتی توی یک شب طولانی، کابوسها حتی توی شبگردی ها هم رهایم نمی کند دوست دارم بپرم تو دل یک ترانه ی باب روز عاشقانه. توی همین چند لحظه است که می تونم بدون چین و چروک های  عصبی روی گونه هایم ساده بخندم. خنده هایی که هر کدامشان ارزش هدیه دادن به چشمی را پیدا می کنند.

---

پی نوشت : وقتی این چند خط را می نوشتم  این ترانه (+) را گوش می کردم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:35  توسط جعفر مرتضوی  | 

بعضی دوستها وقتی خسته ای وقتی بی چیزی وقتی داغونی و خرابی پیشت هستن. مثل یک دوست. ولی وقتی یک کم حالت سرجاش می یاد وقتی دیگه مثل اون روزها خراب نیستی و بهشون نیاز نداری از پیشت می رن. دیگه نمی بینی شون.

فکر می کنم که این آدمها دوست داشتن خرابی و خردی تو رو ببینن و حالا که یک خورده وضعیتت بهتره و دیگه نمی تونن نقش قهرامانو برات بازی کنن کنارت نمی مونن. بدم میاد از این دوستیا و از این آدما.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 12:4  توسط جعفر مرتضوی  |